#پونه_(جلد_دوم)_پارت_442
حرف حرف خودش بود.و همين على رو بيشتر عصبانى كرد و چون نمي تونست صداشو بالا ببره با صداي خفه اي گفت:
_ مى خواى مادرمونو سكته بدى؟
بهنام با حرص گفت:
_ واسه چى؟مگه چيكار مى خوام بكنم؟جرم و گناه ميكنم؟
_اون دختر به درد تو و خونواده ى ما نمى خوره،هر قدر هم خوب باشه بين ما عين يه وصله ى ناجور مى مونه.
بهنام در جوابش پوزخندى زد و پرسيد:
_ پس چه جورى خواهر همين دختر به درد تو خورد و نشد وصله ى ناجور؟
بعد مكثى كرد و چشماشو باريك كرد و پرسيد:
_ مثل اينكه يادت رفته خودت چقدر سر قضيه ى پونه با مادر جر و بحث كردى؟يادت رفته چقدر حرصش دادى؟حالا به من كه رسيد آسمون تپيد؟
على كه انگار انتظار شنيدن اين حرفا رو از
romangram.com | @romangram_com