#پونه_(جلد_دوم)_پارت_437

اخماش از هم باز شد و جواب داد:

_ داشتم در مورد بچه حرف ميزدم.

بچه!بازم بچه.اون همينو ازم مى خواست.نه فقط اون بلکه بقيه ي اعضاي خونواده ش هم ازم همين توقعو داشتن. بدون اينکه به خواسته ي من توجهي بکنن.دلم نمي خواست اونقدر زود بچه دار بشم.فکر مي کردم خيلي زوده و بايد صبر کنم.و خواستم همينو به علي هم بگم اما مهلت نداد و گفت:

_ اين خواسته ى بزرگى نيست كه من دارم،اينكه بخوام زندگيم با اومدن يه بچه گرمتر بشه و خونواده م كامل بشه.

نگاهم مدتى سرگردون بين دستش و چشماش چرخيد و وقتى تو صورتش

ثابت موند زمزمه كردم:

_ ولى هنوز خيلي زوده.من آمادگيشو ندارم.

صورتشو به صورتم نزديكتر كرد و پرسيد:

_ چرا؟

جوابى نداشتم.خودمم نمي دونستم چرا فکر مي کنم زوده و آمادگيشو ندارم


romangram.com | @romangram_com