#پونه_(جلد_دوم)_پارت_438
با سر در گمى جواب دادم:
_ نمى دونم...من...من مى ترسم.
يه دستشو جلو آورد و در حاليكه موهاى جلوى پيشونيمو به بازى مى گرفت خيلى ملايم گفت:
_ ولى دليلى براى ترس وجود نداره.چون هيچى تغيير نميكنه فقط تو مامان ميشى و من بابا و اينم اصلا ترسناك نيست،بلكه شيرينه خيلى شيرين.
نگاش كردم لحنش اونقدر ملايم و وسوسه كننده بود كه نتونستم روى حرفى كه قبلا زدم پافشارى كنم .
اما چند دقيقه ى بعد وقتى نگاه راضى و متشكر شوهرمو ديدم و با وجود اينكه براى نشون دادن محبت و تشكرش پيشونيمو بوسيد اما از اون تصميم ناگهانيم پشيمون شدم و در حاليكه خودمو توى دلم سرزنش مى كردم دعا كردم حالا حالاها اتفاقى نيفته.
فصل سي و دوم
(1)
پرده رو كنار زدم و حياطو نگاه كردم،على داشت با بهنام حرف مى زد.مى خواست متقاعدش كنه از نگين دست برداره اما انگار اون راضى نمى شد.حرفاشونو نمى تونستم از اون فاصله بشنوم.مى خواستم برم بيرون و خودم با بهنام حرف بزنم ولى مى ترسيدم كارو خرابتر كنم.نمى دونستم عاقبت چى ميشه و چى توى سر نگينه.فقط خدا خدا مى كردم كار به جاهاى باريك نكشه.
_ دوستش دارم و مى خوام برم خواستگاريش.اين كجاش جرم و گناهه؟
romangram.com | @romangram_com