#پونه_(جلد_دوم)_پارت_436

منو به خودشون مشغول كرده بودن كه براى خواب آماده مى شدم و در حاليكه دراز کشيده بودم به خواهرم و برادر شوهرم فكر مى كردم.اما فشار دست على روى بازوم و صداش منو از فكر بيرون آورد:

_ دارم باهات حرف ميزنما!

هول شدم و جواب دادم:

_ ها؟ببخشيد حواسم نبود.

چين به پيشوني انداخت و پرسيد:

_ معلوم هست چته؟يه ساعته دارم باهات حرف ميزنم جوابمو نميدي!

جواب دادم:

_ ببخشيد داشتم به نگين فكر مى كردم.

با اين حرفم اخم كرد اما چيزى نگفت و من براى اينكه اونو از اين حالت دربيارم پرسيدم:

_ خب تو چى ميگفتى؟


romangram.com | @romangram_com