#پونه_(جلد_دوم)_پارت_415

دنبالش از اتاق اومدم بيرون و گفتم:

_ وايسا نمى خواد برى.خودم فردا ازش ميگيرم.

برگشت چيزى بگه كه همون موقع در زدن.يه لحظه به همديگه نگاه كرديم اما بعد على رفت درو باز كنه و من يه نگاه به ساعت روى ديوار انداختم.نيم ساعت از نه گذشته بود.وقتى نگاهمو دوباره چرخوندم سمت در ديدم على يه پاكت دستشه و داره کاغذي رو مي خونه.رفتم سمتش و پرسيدم:

_ کي بود؟

پاکت و کاغذو گرفت سمتم و گفت:

_ پسر خاله ت بود. برامون دعوتنامه ي عروسي آورده بود.

پاكتو كه ياسى رنگ و اكليلى بود با دو تا قلب به هم چسبيده نگاه كردم و با تعجب به برگه ى كوچيكى كه از لاش افتاد خيره شدم .علي که تازه متوجه اون برگه ي کوچيک شده بود خم شد و برش داشت و گفت:

_ اينم تو پاکت بود و نديدمش!

بعد که خوب نگاش کرد اونو گرفت طرف من و گفت:

_ مثل اينکه يه عقد کنون هم دعوتيم.


romangram.com | @romangram_com