#پونه_(جلد_دوم)_پارت_414

_ خوبه بهش گفته بود كليداى جديدو حتما بهت بده،نمى دونم پسره چشه؟اين روزا اصلا هوش و حواس درست و حسابى نداره.

بعد ليوان آبو سر كشيد و ليوان خالى رو برگردوند سر جاش.در حاليكه ميرفتم توى اتاق گفتم:

_ خب شايد يادش رفته.

على جواب داد:

_ يادش رفته؟يادش رفته؟اون هيچ وقت هيچى يادش نميرفت.الان چطور شده که...

چادرو به چوب لباسي آويزون کرد و گفتم:

_ خب شايد همين يه بار...

-ولى من فكر كنم قضيه چيز ديگه ايه،اين پسره هيچ وقت اينجورى نبوده.

به سمت صداش كه از نزديك ميومد چرخيدم و ديدم با قيافه اى غرق در فكر جلوى در اتاق وايساده و وقتى به خودش اومد گفت:

_ من ميرم كليدارو ازش ميگيرم و ميام.


romangram.com | @romangram_com