#پونه_(جلد_دوم)_پارت_413
و همين يه کلمه براي کوتاه بومدن برادر شوهرم کافي بود.چون اون با اخم كمرنگى به فاطمه اشاره كرد و گفت:
_ خيله خب بيا تو.
و خودش زودتر برگشت توى اتاق .
منم خواستم به آشپزخونه برگردم كه صداى مادر على رو شنيدم:
_ اين بهنام هم مدتيه عوض شده نمى دونم چشه.يا با اون موبايلش ور ميره يا ميره تو اتاقش پاي اون کامپيوتر .
با شنيدن اين حرف در مورد بهنام بازم فكرم رفت طرف اون.پس مادرش هم اينو فهميده بود!اما چرا اين موضوع بايد فكر منو به خودش مشغول مى كرد؟!نمى تونستم بفهمم.فقط يه حسى بهم مي گفت ماجرا به من بى ربط نيست.و با اين حال سعى كردم اين حسو ناديده بگيرم.اما شب وقتي من و علي برگشتيم خونه.اين بار اون بود که بهش اشاره اي کرد و بازم فکر منو به سمتش کشوند.تازه برگشته بوديم خونه و من داشتم چادرمو تا مي کردم و ميرفتم سمت اتاق خواب که صداى على روشنيدم:
_ پونه!بهنام كليدارو بهت داد؟
از تو اتاق سرك كشيدم و جواب دادم:
_ نه.نداد.
على نچى كرد و با يه ليوان آب از توى آشپزخونه اومد بيرون:
romangram.com | @romangram_com