#پونه_(جلد_دوم)_پارت_412

صداى بهنام همزمان شد با باز شدن در اتاقش:

_ بله!

معصومه خانوم به فاطمه كه اخماش تو هم بود اشاره كرد و گفت:

_ بذار اين بچه بره پاى اون كامپيوتر بشينه.كار داره.

بهنام جواب داد:

_ من خودم فعلا كار دارم.

فاطمه گفت:

_ دروغ ميگه هيچ كار خاصى نداره همينجورى الكى نشسته .

بهنام با اخم و حرص نگاش کرد اما اين بار على دخالت كرد و گفت:

_ بهنام!


romangram.com | @romangram_com