#پونه_(جلد_دوم)_پارت_411
اعتراض فاطمه بلند شد:
_ مامان!يه چيزى به اين بهنام بگو.
معصومه خانوم صداش بلند شد و پرسيد:
_چيه؟باز ديگه چى شده؟
فاطمه رو ديدم كه رفت سمت مادرش و على كه گوشه ى هال وايساده بودن:
_ نميذاره با كامپيوتره كار كنم،بايد تحقيقمو انجام بدم.
معصومه خانوم گفت:
_ آى امان از دست اين پسر.
و بهنامو صدا زد:
_ بهنام!بهنام!
romangram.com | @romangram_com