#پونه_(جلد_دوم)_پارت_416

با حرفش بدون اينکه اون تيکه کاغذو بگيرم به اسم كيان و شيوا خيره شدم.مراسم عقد...بعد صداى على رو شنيدم كه گفت:

_ اينم از پسرخاله ت.خوبه عقد اون و عروسى خواهرش توى يه شبه،فكر خوبى كردن.واسه ما هم اينطورى راحت تره.

اينو که گفت کاغذو گذاشت توي دستم و رفت سمت اتاق و نديد که کاغذ از دست من افتاد روي زمين.کيان...کيان با شيوا...اصلا باورم نمي شد.مدتي رو همونطور به اون کاغذ دعوتنامه و اسم پسر خاله م و دختر عموش نگاه کردم و بالاخره وقتي به خودم اومدم به دور و برم نگاهي انداختم و خم شدم برش داشتم و مچاله ش كردم. و در جواب على كه گفت:

_ فردا عصر زود ميام كه شب با هم بريم.

سکوت کردم و كاغذو بيشتر مچاله كردم.احساس حسادت يهو مثل خوره به جونم افتاده بود.از اينكه كيان داشت با شيوا ازدواج مى كرد احساس ناراحتى مى كردم.خودمم نمى دونستم چرا و فكر مى كردم كيان خودش مخصوصاپاكتو آورده تا يه چيزى رو به من بفهمونه. اما نمى دونستم چي رو!

-

شنيدي چي گفتم؟

به صداي علي برگشتم و گفتم:

_ دوست ندارم برم.

از همون جا که وايساده بود با تعجب نگام کرد و پرسيد:


romangram.com | @romangram_com