#پونه_(جلد_دوم)_پارت_41

_ خب..خب...

اما نتونستم ادامه بدم.پا شدم و در حاليکه از کنارش رد ميشدم ، تندي گفتم:

_ هيچي اصلا ولش کن.

خيلي زود پشيمون شدم.ديگه نمي خواستم مادرم بدونه.از عکس العملش مي ترسيدم:

_ وايسا ببينم چي چي رو ولش کن؟!وايسا حرفتو بزن!

بدون اينکه لحظه اي وايسم گفتم:

_ گفتم که مهم نيست.

و قدم به راهرو گذاشتم و صداي قدمهاشو شنيدم که پشت سرم اومد.سعي کردم توجهي نکنم و وقتي برگشتم توي هال ،مادرجون که پا شده بود و داشت استکانا رو مي برد به آشپزخونه ، پرسيد:

_ کي بود مادر؟چرا اينقدر دير برگشتي؟

جواب دادم:


romangram.com | @romangram_com