#پونه_(جلد_دوم)_پارت_42
_ کيان بود.
وايساد و با تعجب نگام کرد و پرسيد:
_ پس کوش؟!
در حاليکه ميرفتم سمت اتاقم گفتم:
_ از همون دم در برگشت.
و سريع رفتم توي اتاقم و درو بستم.نمي خواستم بيشتر از اين سوال کنه.درو که پشت سرم بسته شد ، صداي متعجب مادرجونو شنيدم که پرسيد:
_ اين دختر چش بود پوران؟!
و شنيدم که مامان جواب داد:
_ چه مي دونم والله.به من که دردشو نمي گه.شما ازش بپرس شايد گفت.عين خل و ديوونه ها شده!
مامانم داشت با حرص حرف ميزد و معلوم بود که از دستم ناراحته.حق هم داشت.بايدم از دست من بي فکر ناراحت و عصباني ميشد.چون با رفتارم ،واقعا داشتم اذيتش مي کردم.
romangram.com | @romangram_com