#پونه_(جلد_دوم)_پارت_406
با شنيدن صداى من اون كه انگار توي يه عالم ديگه اي بود يهو هول شد و تندى گوشى رو از گوشش دور كرد و با رنگ پريده گفت:
_ بله زن داداش!
متعجب از اين حالتش كه برام تازگى داشت گفتم:
_ شام حاضره.
بدون اين که حرفي بزنه پا شد و تند اومد و از كنارم رد شد و رفت داخل و من متحير رفتنشو تماشا كردم.در حال فكر بودم و داشتم از خودم مي پرسيدم چرا يهو با اومدن من هول شد كه صداى باز و بسته شدن درو شنيدم و برگشتم،على بود كه درو براش از قبل نيمه باز گذاشته
بوديم،با ديدنش تمام قد چرخيدم طرفش و سلام كردم در حاليكه جوابمو ميداد پرسيد:
_ چرا تو حياط وايسادى؟
گفتم:
_ها؟هيچى اومده بودم بهنامو صدا كنم واسه شام.
بعد خواستم در مورد عکس العمل عجيب برادرش بهش بگم اما فکر کردم خيلي هم مهم نبوده و چيزي نگفتم.على كه شير آبو باز كرده بود و داشت دست و صورتشو مى شست يه لحظه مكث كرد به فكر فرو رفت و بعد سرى تكون داد و صورتشو كه شست پاشد و گفت:
romangram.com | @romangram_com