#پونه_(جلد_دوم)_پارت_407

بريم تو_

با ديدن حالتش يه حس عجيبي بهم دست داد و براي مدت کوتاهي فقط نگاش کردم.اما اون ابروهاشو بالا انداخت و پرسيد:

_ چيه؟چرا اينجوري نگام مي کني.

از حرفش هول شدم و گفتم:

_ هي...هيچي همينجوري.

اما خودم مي دونستم که همينجوري نبوده و نگاه کردنم به خاطر اون حسي بود که بهم دست داده بود.حسي که بهم مي گفت يه چيزي هست که من در موردش چيزي نمي دونم و هر قدر هم سعي کردم به خودم تلقين کردم چيزي نيست فايده اي نداشت

حتى پاى سفره هم كه نشسته بودم حواسم رفته بود پيش بهنام كه بر خلاف هميشه ساكت بود و سرش پايين بود. حتى ديگه سر به سر خواهر كوچيكترش فاطمه هم نميذاشت،در سكوت غذاشو مى خورد،بقيه داشتن مي خوردن و ميگفتن و مى خنديدن و هيچى تغيير نكرده بود جز بهنام و انگار علي فهميده بود که ناخودآگاه تمام حواسم رفته پيش برادرش که آروم صدام زد :

_پونه!

از فکر بيرون اومدم و گفتم:

_ هان!


romangram.com | @romangram_com