#پونه_(جلد_دوم)_پارت_405
دخترا به همديگه نگاه كردن و فاطمه جواب داد:
فكر كنم تو حياط باشه.و من كه داشتم سبزيا رو سر سفره ميذاشتم گفتم:
_ من ميرم صداش كنم.
و رفتم سمت در راهرو و نشنيدم معصومه خانوم چيزي گفت كه عزيز آقا و مهناز با هم بهش اعتراض كردن:
_ د!
يه لحظه با شنيدن صداي نامفهومش اخمام رفتن توي هم.اون تنها کسي بود که بعد از چند ماه هنوز برخوردش باهام سرد و خشک بود.به هر حال بى توجه بهش رفتم توى حياط و ديدم
بهنام روى چهارپايه ى چوبى مادرش زير درخت توت نشسته و داره با گوشيش حرف ميزنه و گاهى مى خنده بدون فكر و بى معطلى صداش زدم:
_ بهنام! شام.
romangram.com | @romangram_com