#پونه_(جلد_دوم)_پارت_404
و وقتي بهنام سرشو تکون داد با لحن دوستانه ترى گفت:
_ پس بايد بهت آفرين بگم،آخه معنى نداره مرد اينقدر امل باشه كه خواهر خودشو هم محدود كنه!
بهنام گفت:
_خب هر كى اعتقادى داره ديگه.
نگين پرسيد:
_ شما چى؟شما به چى معتقدى؟
بهنام لبخند زد و همون موقع كه خواست حرف بزنه تلفن زنگ خورد و من مجبور شدم براى جواب دادن از اتاق برم بيرون و نتونستم باقى حرفاشونو بشنوم.دلم مى خواست منظور نگينو از گفتن اين حرفا و پرسيدن اون سوالا از بهنام بدونم اما فرصتى براى اين كار پيدا نكردم و نگين بعد از دو هفته كه مهمون ما بود بالاخره به خونه برگشت و ظاهرا قضيه تموم شد و منم کم کم و با مرور زمان همه چيزو فراموش کردم.در حاليکه اين تازه شروع ماجراي نگين و بهنام بود.ماجرايي که زندگي من و علي رو هم به شدت متحول کرد.و شايد من از همون شبي که بهنامو توي حياط در حال حرف زدن ديدم بايد اينو مي فهميدم .بايد مي فهميدم کسي که برادر شوهرم داره باهاش حرف ميزنه خواهر خودمه.اون شب...همون وقتي که رفته بودم براي شام صداش بزنم...
_ بچه ها شام.
مهناز دوقلوهاشو صدا زد.بچه ها دويدن و كنار مادرشون نشستن،همه جمع بودن و منتظر علي که بياد شامو با هم بخوريم اما همون موقع مادرشوهرم كه از آشپزخونه اومده بود بيرون نگاهى به جمع ما انداخت و پرسيد:
_ پس بهنام كوش؟
romangram.com | @romangram_com