#پونه_(جلد_دوم)_پارت_403

دستشو انداخت گردن بهناز و پرسيد:

_ آخه عزيز دلم حيف تو نيست كه خودتو با چادر بپوشونى؟بابا بذار چهار نفر ببيننت.

بهناز جواب داد:

_ خب من دوست دارم چادر سرم كنم . آقام و داداشامم اينطورى دوست دارن.

نگين اونو از خودش جدا كرد و پرسيد:

_ چى؟داداش؟كدوم داداشت؟نكنه همين آقا بهنامو ميگى؟

بهنام كه داشت با شاخه ى درختاى خودشون كه تو حياط ما آويزون شده بودن ور ميرفت برگشت و گفت:

_ من؟نه...من اصلا كارى به اين كارا ندارم نگين خانوم بابام و على و مهران روى اين چيزا تعصب دارن.من اينجورى نيستم.

نگين لبخندى زد و پرسيد:

_واقعا؟


romangram.com | @romangram_com