#پونه_(جلد_دوم)_پارت_393
جواب داد:
_ نمى دونم ولى با يه خانومه اومده.
به مهناز و فرزانه نگاه كردم .فرزانه گفت:
_ خب برو ببين كين.
پا شدم و با قدماى تند ولى نامطمئن رفتم بيرون ولى با ديدن پدرم و نگين با تعجب يه لحظه وايسادم که نگين ذوق زده دويد سمتم و بغلم كرد:سلام آجى.بابا هم اومد و جواب سلام منو داد.
نگينو از خودم جدا كردم و رو به پدرم پرسيدم:
_ شما...اينجا چيكار مى كنين؟!
بابا جواب داد:
_ اومديم چند روزى مهمونت باشيم.
و يه لحظه مکث کرد و بعد پرسيد:
romangram.com | @romangram_com