#پونه_(جلد_دوم)_پارت_394
_ كار بدى كرديم؟
جواب دادم:
_ نه...نه خيلى هم كار خوبى كردين ولى آخه اينطور بى خبر!
بابا جواب داد:
_نگين اينطورى خواست.
با شنيدن اين حرفش خواهرمو نگاه کردم که به روم لبخند زد.بابا پرسيد:
_ دعوتمون نمى كنى بريم تو؟
گفتم:
_ ها؟بفرمايين .
و راهنمايىشون كردم سمت خونه خودمون. در همون حال با نگين احوالپرسى كردم.وقتى رفتيم توى خونه متوجه شدم بابا با نگاه خريدارانه اى دور و برشو نگاه ميكنه گفتم:
romangram.com | @romangram_com