#پونه_(جلد_دوم)_پارت_392
_ اونقدرام گرم نيست.
همون موقع توپ بهنام و مازيار افتاد تو بغل مهناز و همه با هم گفتن:
_ د!
و مهناز توپو پرت كرد سمت برادرش و گفت:
_ چه خبره؟يه كم آرومتر.
اما هنوز اين حرف از دهنش درست در نيومده بود
كه مهيار از تو كوچه دويد توى حياط و رو به من گفت:
_ زن عمو پونه زن عمو يه آقايى اومده باهات كار داره.
با تعجب پرسيدم:
_ كيه؟!
romangram.com | @romangram_com