#پونه_(جلد_دوم)_پارت_386
عزيزآقا يه قدم جلو گذاشت و خواست چيزى بگه كه ربابه خانوم با صدايى كه مى لرزيد گفت:
_ تو رو پسر عمو خدا هيچى نگو.قسمت ميدم به روح آقام و بعدشم به جون اين بچه كه حرفمو گوش كنى.بقيه تون هم بايد گوش کنين.منظورم اوناييه که عروسي در پيش داشتن و انداختنش عقب.آقام آدم شادي بود و از غم و ناراحتي فراري بود.خودتم اينو مي دوني و حتي ازش شنيدي که به عنوان وصيت مي گفت بعد از مرگش گريه نکنيم و زياد غصه نخوريم.منم مي خوام به اين وصيتش عمل کنم.
دهن عزيز آقا بسته شد و پچ پچى بين جمع افتاد:
_ آخه اين چه حرفيه؟چه طور ميشه عروسى گرفت؟مگه ميشه؟آقا كه فقط باباى اون نبوده براى نصف اين جمعيت پدرى كرده.
ربابه خانوم كه مى دونست جمعيت چه حالى دارن گفت:
_ اگه آقام براتون عزيزه به حرفايى كه زدم گوش كنين.
_ باشه.حالا که شما خودت داري ميگي حرفي نيست.فقط اجازه بده يه صلاح و مشورتى با بزرگترا بكنيم.اينو
عزيز آقا گفت و عده اى تاييد كردن و همينطور هم شد. بزرگترا يه روز نشستن با هم صلاح و مشورت كردن و بالاخره قرار شد به جاى عروسى گرفتن من و على بريم ماه عسل و قرار شد يه شب يه عده از بزرگترا جمع بشن و طى يه مراسم خيلى بى سرو صدا منو به خونه ى شوهرم بفرستن و هر چند مادرم و خاله و دايى اسد و حتى پدرم مخالفت كردن اما وقتى من قبول كردم ديگه كسى چيزى نگفت.
romangram.com | @romangram_com