#پونه_(جلد_دوم)_پارت_385

_ آخه على درست ميگه...

هنوز اين حرف درست و حسابى از دهن من بيرون نيومده بود كه آه از نهادش در اومد:

_ باشه پس من خودم يه كارى ميكنم.

و رفت بين جمعيت بالاى قبر پدرش وايساد پسرشو هم صدا زد كه بياد كنارش .

منم رفتم كنار على وايسادم كه بى معطلى و آهسته پرسيد:

_ چى بهت گفت؟

هنوز جواب نداده بودم كه ربابه خانوم دستشو روى شونه ى پسرش گذاشت و با صداى بلند گفت:

_ خانوما و آقايون گوش كنين از اينكه اومدين و زحمت كشيدين و قدم رنجه كردين ممنونم ايشالله كه تو شادياتون سهيم بشيم،من يه خواهشى ازتون دارم،پدرم با اينكه بزرگ فاميل بود و براى همه مون هم عزيز اما به هر حال رفته و ديگه بين ما نيست ولى حتما از محبت شما به من و پسرم روحش شاد شده،اما مطمئنم وقتى روحش بيشتر شاد ميشه كه لباس سياهتونو در بيارين.بعد رو كرد به عزيز آقا و گفت:

_ و شما هم پسر عمو همونطور كه

قرار بوده هفته ى آينده جشنتونو بگيرين و بذارين اين بچه ها برن سر خونه زندگيشون.


romangram.com | @romangram_com