#پونه_(جلد_دوم)_پارت_384

بقيه دلداريش مى دادن و مطمئنش مى كردن كه تنها نيست و تنها نمى مونه و اون مى گفت كه شرمنده ست به خاطر زحمتي که به همه داده و متاسفه كه مرگ پدرش باعث عقب افتادن عروسى من و على شده و خطاب به من هم كلى عذرخواهى كرد. جشن عروسى با مرگ عمو عزت به هم خورد و بزرگترا تصميم گرفتن بندازنش عقب اما از طرفى هم باباجون كه معتقد بود دختر نبايد خيلى عقد كرده بمونه راضى نبود ما يه سال صبر كنيم.ولي يه بار كه سرخاك رفته بوديم ربابه خانوم من و على رو كشيد كنار و ازمون خواست عروسيمونو عقب نندازيم اما على قبول نكرد و در حاليكه اخماشو تو هم مى برد گفت:

_ ديگه چى عمه ربابه!دست شما

درد نكنه!در مورد ما چي فکر کردي؟ چطور وقتى عزاداريم بريم جشن راه بندازيم؟حرفشم نزن.

على گفت و راهشو كشيد رفت كنار بقيه و منم كه خواستم برم ربابه خانوم دستمو گرفت و نگهم داشت:

_ پونه جون!قربون قد و بالات تو يه كارى بكن.

گيج نگاش كردم و گفتم:

_ آخه من چيكار كنم؟

گفت:

_ با على حرف بزن راضيش كن...

نمى دونستم چى بگم و همين جورى گفتم:


romangram.com | @romangram_com