#پونه_(جلد_دوم)_پارت_383
-عموى عزيز آقا فوت شده.
باباجون که اينو گفت بقيه مون هاج و واج مونديم .خبري که بهمون داد خيلي ناگهاني بود و همين باعث شد شوکه بشيم.چون توي يه چنين روزايي که داشتيم براي عروسي گرفتن آماده مي شديم اصلا انتظار شنيدن چنين خبري نبوديم. مامان كه زودتر از ما به خودش اومده بود پرسيد:
_ پس عروسى...
باباجون در جواب سرشو تكون داد و گفت
و نگاهى به من انداخت كه سرمو پايين انداختم .تازه داشتيم مقدمات جشن عروسيمونو فراهم مى كرديم و اين خبر ناگهانى همه چيزو به هم ريخته بود و مطمئنا خونواده ى على كه با شوق زيادى شروع كرده بودن به جور كردن مقدمات به شدت از اين موضوع ناراحت شده بودن اما چه مى شد كرد اتفاقى که افتاده بود عقب و جلو انداختنش دست ما نبود . به اتاقم رفتم و پشت پنجره نشستم و از آرامشى كه جاى دلهره ى اين چند روز اخيرو گرفته بود تعجب كردم و خودمو سرزنش كردم كه چرا از مرگ عموى پير پدر شوهرم
ناراحت نيستم و خودم در جواب اين سرزنش مى گفت م آخه مردن يه پيرمرد صد و چند ساله كه فقط يه بار اونم از پشت شيشه ديدمش چرا بايد باعث ناراحتيم بشه؟درسته كه عموى شوهرم بوده و اونا هم دلبستگى زيادى بهش داشتن اما من احساسى بهش نداشتم.به هر حال با اين اتفاق منى كه از مراسم عزادارى خوشم نميومد به ناچار و به خاطر احترام به خونواده ى على توى مراسم شركت كردم و اونجا بود كه ربابه خانوم يا به قول على و خواهرا و برادراش عمه ربابه دختر عموى پدر شوهرمو ديدم . يه خانوم ميانسال با چشماى آبى پف كرده كه سفيديشون
به خاطر گريه ي زياد قرمز شده بود.زن خوش قيافه اي بود با صورتي کشيده که چهره شو هاله اي از غم پوشونده بود و انگار اين غم هميشه تو قيافه ش وجود داشت.مدام از لحظه هاي آخر زندگي پدرش مي گفت و اينکه بعد از مرگ پيرمرد اون و پسر پونزده ساله ش سهراب بايد تنها و بي بزرگتر سر کنن..آخه شوهرش هم چند سال قبل فوت کرده بود.
با گريه مي گفت تو تموم اين سالا پيرمرد تکيه گاه اون و پسرش بوده و هيچ وقت تنهاشون نذاشته و با حرفاش همه رو بيشتر ناراحت مي کرد و به گريه مينداخت.
romangram.com | @romangram_com