#پونه_(جلد_دوم)_پارت_382

_ زياده ها!

جواب داد:

_ اشكالى نداره نگهش دار واسه اونا.آقام و بهنام و فاطي آش خيلي دوست دارن.

کاسه به دست بهش چشم دوختم.با اين حرفش

متوجه موضوع تازه اى شده بودم كه تا اون موقع بهش توجهى نكرده بودم و اون علاقه و وابستگى و فداكارى اعضاى خونواده ى شوهرم بود كه حتى اگه يه تيكه نون داشتن اون نونو با همديگه مى خوردن و با هم و پشت همديگه بودن و حتى فرزانه ى حسود هم از اين قاعده مستثنى نبود و وقتى پاى خونواده وسط كشيده مى شد حاضر به هر نوع فداكارى بود و من خواسته ناخواسته از اين خصلتشون خوشم اومده بود،من و على ناهارو با هم خورديم و بعد از ناهار هم من ظرفا رو شستم كه موقع انجام اين كار حس كردم واقعا يه زن كامل خونه دار هستم و على هم رفت خونه ى كنارى و زمينشو با تى خشك كرد .بهد هم

منو رسوند خونه و من مجبور شدم چادرمو روى همون لباساى بهناز و كاپشن على كه به اصرار خودش پوشيدمش تا سرما نخورم برگردم خونه و البته مجبور شدم لباسايي رو که بهشون رنگ پاشيده بودم به خواست اون ببرم خونه بشورم.با اين حال اون روزا واقعا روزاى خوب و آرومى بودن .روزايى كه بيشتر وقتمو صرف ياد گرفتن كارايى مى كردم كه به نظرم ياد گرفتنشون مفيد بود و به دردم مى خورد روزايي رو که داشتم با علي انس مي گرفتم و به همه ى خوبيا و بدياش عادت مي کردم.اون روزا تمام فكرم روى اون متمركز بود و تمام سعيم اين بود که تو هر کاري رضايتشو جلب كنم .ولي روزاي آروم خيلي سريع گذشن و چشم كه باز كردم ديدم فروردين ماه هم شروع شده و امير حسين

و كتايون هم عقد كردن اما شركت توى مراسم عقدشون براى من خيلي ناراحت كننده بود چون نتونستم پا روى غرورم بذارم و برم به اون و اميرحسين تبريك بگم و مجبور شدم به خاله رو بيارم و از اون بخوام به جام بهشون تبريك بگه و باز چقدر سخت بود وقتي از دور کيانو ديدم و مجبور شدم خوئمو ازش قايم کنم و با عذاب و ناراحتى هم اين كارو كردم.عذابي كه فكر نمى كنم هيچ وقت از يادم بره.





فصل بيست و نهم


romangram.com | @romangram_com