#پونه_(جلد_دوم)_پارت_381

در حاليكه دوباره بر مى گشت سمت آينه كه نم باقى مونده ى موهاشو با حوله بگيره جواب داد:

_ لازم نيست،عجله اى تو برگردوندن ظرفشون نيست،بعدا مادرم خودش پر بهشون برش مى گردونه.

فهميدم منظورش چيه.چون مادرجون و مامانمم وقتى همسايه ها چيزى برامون

مى فرستادن ظرفاشونو خالى بر نمى گردوندن و يه چيزى توش ميذاشتن و اين چيز اغلب ترشى يا غذايى بود كه اون روز توى خونه پخته شده بود.كاسه رو با احتياط بردم توي آشپزخونه سر سفره گذاشتم و على رو صدا زدم:

_ بيا ناهار.

چند دقيقه اى طول كشيد تا بالاخره پيداش شد و وقتى نشست پرسيدم:

_ برات بكشم؟

سرشو تكون داد و به گوشيش که توي دستش بود نگاهى انداخت . براش غذا كشيدم و اون در حاليكه زل زده بود به صفحه ى گوشيش گفت:

_ واسه من آش نريز.خودت بخور بقيه شو هم نگه دار واسه آقام و بچه ها.

به ظرف نگاه كردم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com