#پونه_(جلد_دوم)_پارت_380
_ اين پوليور خيلى بهت مياد.
بعد نزديكتر شد و با اينکه من خجالت زده يه قدم عقب رفتم جلوتر اومد و دستاش تنگ دورم حلقه شدن و با اين کارش دلم ريخت و نفسم توي سينه حبس شد.اما با وجود اين و با اينکه خجالت مى كشيدم سعى كردم نگاش كنم و در همون حال آروم دستمو بردم سمت موهاى به ريخته ى نمدارش و با پنجه هام شونه شون كردم و نم موهاش روى دستم موند و اون حلقه ى دستاشو تنگتر كرد و صورتشو جلو آورد اما صداى زنگ در بلند شد و علي
منو رها كرد و كلافه سرشو چرخوند و گفت:
_ اين ديگه كيه؟
و رفت به حياط درو باز كنه و چند دقيقه ى بعد با يه كاسه ى بزرگ برگشت و من بوى خوش و اشتها آور آشو حس كردم و دلم مالش رفت . على که هنوز معلوم بود دمغه كاسه رو گرفت سمتم و گفت:
_ بيا بگيرش همسايه ى رو به رويى بود.
كاسه رو با احتياط ازش گرفتم .کشک و سبزي خشکي که روي آش بود بيشتر اشتهامو تحريک کردن.بدون اينکه چشم از محتويات خوشمزه ي کاسه بردارم پرسيدم:
_ خاليش كنم؟
romangram.com | @romangram_com