#پونه_(جلد_دوم)_پارت_379

و بدون اينكه مهلت حرف زدن بهم بده رفت به سمت درى كه دو تا حياطو به هم وصل مى كرد با كليد بازش كرد و داخل حياط خونه شون شديم و اون بى معطلى منو برد داخل و بعد كه توى هال

وايساديم به يه اتاق اشاره كرد و گفت:

_ كمد فاطى و بهناز اونجاست ببين لباس اندازه ت اونجا پيدا مى كنى بپوشى؟منم ميرم يه دوش ميگيرم بعدش با هم ناهار مى خوريم.

با اخم و تخم گفتم:

_ خب شايد خواهرات راضى نباشن لباس اونا رو بپوشم.

جواب داد:

_ نه بابا اينطور نيست شايد فاطى يه كم خسيس باشه ولى بهناز اينجورى نيست.

به ناچار حرفشو گوش كردم . رفتم توى اتاقى كه گفته بود .درو پشت سرم بستم و كمدى رو كه اونجا بود باز كردم . مشغول گشتن بين لباسا شدم و چون خيلى سردم شده بود يه پوليور سفيد و يه شلوار قهوه اى برداشتم و مشغول عوض

كردن لباسام شدم . در حين اين كار هم خدا رو شكر كردم كه بهناز با وجود كوچيكتر بودنش از من يه كم درشت تره و مى تونم لباساشو بپوشم و مثل خواهر كوچيكه ش فاطمه لاغر نيست.لباسامو كه عوض كردم از اتاق اومدم بيرون و به خودم گفتم تا على از حموم بيرون نيومده برم توى آشپزخونه و غذايى رو كه برامون روى گاز گذاشته بودن گرم كنم و همين كارو هم كردم.وقتى ناهارمونو كه دمى باقالى بود گرم كردم .سفره رو توى اون آشپزخونه ى بزرگ و دلباز انداختم و غذا رو توى يه ظرف كشيدم و با ماست و ترشى سر سفره گذاشتم بعدشم اومدم بيرون كه ببينم على از حموم بيرون اومده يا نه

که ديدم جلوى آينه وايساده و موهاشو خشك مي كنه اما با اومدن من خيلى سريع متوجهم شد و برگشت و وقتى منو توى اون پوليور سفيد ديد مدتي فقط وايساد و نگام کرد اما بعد اومد طرفم و وقتى بهم رسيد آروم گفت:


romangram.com | @romangram_com