#پونه_(جلد_دوم)_پارت_387

(2)

خونه مون شلوغ بود،خونواده ى شوهرم اومده بودن منو ببرن.من چادر سفيد گلدار به سر با همون لباس آبى فيروزه اى و دسته گل آبي و سفيد به دست بين خانومايى كه دوره م كرده بودم به سمت على رفتم و اون دستمو گرفت .خانوم مسنى از

فاميل شوهرم صلوات فرستاد بوى اسپند و كندر و عطر مخلوط شده بود و دل آشوب زده مو بيشتر به آشوب مى كشيد.ديگران برامون آرزوى خوشبختى مي كردن بدون اينكه بفهمن چه حالى دارم شايدم مى دونستن چون خيلياشون چنين لحظه هايى رو تجربه كرده بودن.بغض كرده بودم و به هيچ كس نگاه نمى كردم وقتى رسيديم دم در و قدم توى كوچه گذاشتيم نتونستم طاقت بيارم .از همون لحظه دلم واسه مادرم و مادرجون و باباجون تنگ شده بود.براى همين وايسادم و گفتم:

_ اى واى مامانم.

و چرخيدم و ديدم كه اونم هراسون و با چشماى خيس اومد طرفم.بغضم با ديدنش تركيد و همين که بهم رسيد خودمو انداختم توي بغلش :

_ مامان...

سرمو نوازش کردم و بوسيد.مادرجون و خاله و باباجون هم بهم تبريک گفتن و منو بوسيدن. و اين شد خداحافظي من از خونواده م.اما دل کندن از اونا سخت بود.خيلي سخت.ولي وقتي علي بازومو گرفت و فشار داد و گفت :

_ وقت رفتنه.

به اجبار و با چشمايي خيس به کمکش سوار ماشين شدم و وقتي راه افتاديم سمت خونه ي خودمون و در حاليکه داشتيم از اونايي که دوستشون داشتم دور ميشدم با چشمايي که همه جا رو تا ميديدن براشون دست تکون دادم و بازم اشک ريختم و جلوي آه کشيدنمو گرفتم و چند دقيقه ي بعد که يه کم آروم شدم در حاليکه با ياد آوري اتفاقاتي که قرار بود بيفته

قلبم به تپش افتاده بود زيرچشمى على رو پاييدم تا از حالت چهره ش حالشو بفهمم اما هيچى نفهميدم .خونسرد به نظر ميرسيد.انگار نه انگار .نه هيجاني نه لرزش دستي ...هيچي...بالاخره رسيديم به خونه ى خودمون كه جلوش شلوغ بود،على ماشينو نگه داشت و پياده شد و كمك كرد من هم پياده بشم جلوى در كه رسيديم عزيز آقا جلوى پامون گوسفند كشت و ازم خواستن نوك كفشمو بزنم توى خون گوسفند و منم به اجبار همين كارو كردم .وارد خونه كه شديم قلبم شروع كرد به تندتر كوبيدن،خونواده ى شوهرم منو تا توى خونه بدرقه كردن و تقريبا نيم ساعت بعد من و على تنها مونديم.و با تنها شدنمون صداي کوبيده شدن قلبمو به ديواره ي سينه م شنيدم و همزمان صداى على رو:


romangram.com | @romangram_com