#پونه_(جلد_دوم)_پارت_373
_ اون اصلا قصد بدي نداره.فقط هنوز از ازدواج ما دو تا دلخوره و تا دلخوريش از بين بره يه کم طول مي کشه.
حرفي نزدم و فقط با خودم فکر کردم.طول مي کشه.حتما خيلي هم طول مي کشه و من بيچاره بايد تحملش کنم.
_ راستي مى خوام خونه ى عمه رو رنگ كنم. مياى كمك؟
مى دونستم قراره تو خونه ى عمه ش كه ديوار به ديوار خونه ي خودشون بود زندگى كنيم.آخه عمه عصمت خيلي وقت بود ديگه توي اون خونه زندگي نمي کرد و براي فرار از تنهايي رفته بود طبقه ي دوم خونه ي برادرش.
به پسر بچه اي که کوله به پشت داشت از کنار خيابون مي دويد نگاه کردم و گفتم:
_ من بيام؟
گفت:
_ آره مياى؟
واسه چند ثانيه نگاهمو کشيدم سمت آسمون و جواب دادم:
_ نمى دونم شايد...اگه بدونم کي مي خواي رنگش کني...
romangram.com | @romangram_com