#پونه_(جلد_دوم)_پارت_372
ولي با اين حال سنگيني نگاهشو روي خودم حس مي کردم و از اين نگاه در عذاب بودم و حس بدي بهم دست داده بود.يه حس خيلي بد که حتي موقع رفتن هم همراهم بود و فقط وقتي از بين رفت که همراه علي از در حياط زدم بيرون و به پيشنهاد اون با هم راه افتاديم تا توي اون هواي خوب قدم بزنيم و حرف بزنيم.موقع راه رفتن کنار همديگه چند دقيقه اى رو تو سكوت قدم زديم.من گاهي خيابون رو که جلوي رومون بود نگاه مي کردم و گاهي حواسم ميرفت پيش علي كه آستيناى پيراهن سبزشو بالا زده بود و رفته بود توى فكر .خيلي دلم مي خواست بدونم داره به چي فکر مي کنه اما دوست داشتم خودش بهم بگه چي توي سرشه و اين خواسته ي من خيلي زود برآورده شد و يهو اون از فكر بيرون اومد و ازم پرسيد:
_ پونه تو از رفتار مادرم ناراحت شدى؟
جواب دادم:
_ نه.
نفس عميقى كشيد و پرسيد:
_ واقعا؟
جواب دادم:
_ خب
اولش چرا ناراحت شدم ولى بعد ديدم چيزى واسه ناراحتى وجود نداره .
با جواب من مدتى ساكت موند و بعد دوباره شروع كرد به حرف زدن :
romangram.com | @romangram_com