#پونه_(جلد_دوم)_پارت_371

_ حالا اگه عروس كوچيكتر بياد چى؟

و با اين حرفش بهنام باهوش با اينكه سرش پايين بود و حواسش به غذا خوردنش بود سرخ شد و به سرفه افتاد و همه رو به خنده انداخت و فرزانه با نازى كه توى صداش بود خنديد و گفت:

_ لابد اون عزيزتر از ما ميشه.

و يه ليوان آب واسه بهنام كه هنوز سرفه مى كرد ريخت و داد دستش كه اونم در حاليكه آبو مى گرفت با اعتراض گفت:

_ نميشه اين بحثارو سر سفره راه نندازين؟بابا حداقل بذارين واسه بعد غذا.

و باز

همه خنديدن و من هم خنده م گرفت و در حين خنده چشمم به مادرشوهرم افتاد و ديدم لبخندى كنج لبش نشسته و با غرور منو نگاه مى كنه و انگار مى خواست بگه مى بينى اينا پسراى من و خونواده ى من هستن و هميشه هم براى من باقى مى مونن و جايگاهم ريشه دارتر و محكمتره و حواست بايد جمع باشه و اينو يادت نره.





اما من نگاهمو ازش گرفتم و توي دلم گفتم نه.هيچ وقت يادم نميره.هيچ وقت که شما خانوم چه جايگاهي توي اين خونه دارين.چون اصلا قرار نيست جاي شما رو بگيرم و نمي خواد از اين بابت نگران يا ناراحت باشين.


romangram.com | @romangram_com