#پونه_(جلد_دوم)_پارت_370
تا وقت ناهار تنها بوديم و كسى ديگه به اتاق پذيرايى نزديك نشد .حتى بچه ها و انگار بزرگترا ازشون اينطور خواسته بودن تا ما دو تا بيشتر تنها باشيم.على هم از اين تنهايى دو نفره نهايت استفاده رو برد.اما بعد از دو ساعت وقتى صداى شاد عزيز آقا توى خونه پيچيد و صداى بهنام كه خواهر كوچيكش فاطمه رو صدا ميزد . خونه با ورودشون انگار جون تازه اى گرفت و على هم ديگه تنها بودنو جايز ندونست و با هم به جمع خونوادگيشون ملحق شديم و من كه شرمزده بين اون جمع قرار گرفته بودم و نگاه ها رو متوجه خودم مى ديدم با اين تصور كه همه از اتفاقات بين من و شوهرم با خبرن
پر از شرم و با احساسى آميخته با گناه در برابر ابراز محبت هاى پدرشوهرم فقط سكوت كردم و نگاهمو ازش گرفتم و با اين حال وقتى سفره پهن شد و همه دور سفره نشستن و من به عنوان عروس اون خونواده كنار شوهرم نشستم و از توجه اعضاى خونواده ش مخصوصا پدرش برخوردار شدم حس خيلى خوبى بهم دست داد و اون احساس گناهو فراموش كردم.سر سفره عزيز آقا كه خودش براى همه غذا مى كشيد اول براى مادر على و بعد براى عضو جديد خونواده يعنى من غذا كشيد.
در واقع اون كسى بود كه بيشتر از همه از ديدنم توى جمع خانوادگيشون خوشحال بود و طورى با مهربونى باهام رفتار مى كرد كه صداى دخترا و عروس بزرگشو درآورد و فرزانه كه انگار بيشتر حسوديش شده بود چينى به پيشونى كوتاهش داد كه بين ابروهاى نازك هلاليش خط افتاد و رو به عزيز آقا گفت:
_ دايى!تو چرا فقط به پونه توجه مى كنى؟نو كه اومد به بازار كهنه ميشه دلازار؟
و قرى به سر و گردنش داد و عزيزآقا خنديد و با مهربونى و خوش زبونى گفت:
_ باز تو يه نفرو پيدا كردى بهش حسودى كنى هلوانجيرى؟
با اين حرفش فرزانه نتونست جلوى خنده شو بگيره و عزيز آقا با محبت به من
بهم نگاه كرد و گفت:
_ عروس بزرگ عزيزه و همونقدر هم عروس كوچيك.
مهناز كه داشت براى مازيار آب مى ريخت به بهنام اشاره كرد و چشمك زد و پرسيد:
romangram.com | @romangram_com