#پونه_(جلد_دوم)_پارت_367
مازيار حرف برادرشو ادامه داد:
_ مامان معصومه هم ميگه تو حياط سر و صدا نكنيم.
على كه فهميد از اين راه نمى تونه بچه ها رو دست به سر كنه كيف پولشو درآورد و گفت:
_ پس بياين اين پولو بگيرين بريد واسه خودتون خوراكى بخرين واسه من و زن عمو و بقيه هم بيارين.
بعد رو
كرد به عاطفه كه كنار من نشسته بود و گفت:
_ بيا عاطى بيا اين پولو بگير.
عاطفه سريع پريد پولو گرفت و پرسيد:
_ چى بخريم؟
على جواب داد:
romangram.com | @romangram_com