#پونه_(جلد_دوم)_پارت_366

_ دارم چايى مى خورما.

مهناز درحاليكه دنبال فرزانه مى رفت بيرون گفت:

بدو_

بهناز.

بهناز اهى گفت و فنجون به دست رفت بيرون و من و على مونديم و بچه ها كه على رو كرد بهشون و ازشون پرسيد:

_ بچه ها!شما نميرين بازى كنين؟

مازيار كه سعى مى كرد با دستاى كوچيكش پوست يه پرتقالو بكنه جواب داد:

_ هستيم حالا.

و مهيار كه چشمش به پرتقال توى دست برادرش بود گفت:

_ مامان گفته تو كوچه بازى نكنيم.


romangram.com | @romangram_com