#پونه_(جلد_دوم)_پارت_365

_ هيچى داشتم با پونه جون شوخى مى كردم.

_ شماها كجا رفتين؟

نمى خواين بياين به من كمك كنين؟

با صداى مادر على فرزانه يكى آروم توى صورت خودش زد و با خنده گفت:

خدا مرگم بده زن دايى دست تنهاست._

و مهناز با اين حرفش تندى پا شد و گفت:

اى واى من دخترا پاشين پاشين كه مادرم الان شاكى ميشه._

بعد رو كرد به بهناز و گفت:

_ بهناز پاشو پاشو كه الان دادش در مياد.

بهناز كه درحال چايى خوردن بود گفت:


romangram.com | @romangram_com