#پونه_(جلد_دوم)_پارت_364

به همديگه نگاه كنيم .مهناز،فرزانه،عاطفه دختر فرزانه،دوقلوهاى مهناز،عمه و حتى بهناز خجالتى و كمرو كه تازه از مدرسه برگشته بود تو اتاق جمع بودن،همه به جز مادر شوهرم و فاطمه خواهر كوچيكترعلى كه مى گفتن داره درس مى خونه توي اتاق بودن،همه مى گفتن و مى خنديدن و من حواسم رفته بود به مازيار پنج ساله كه در جواب عموش حرفاى گنده گنده مى زد و گاهي هم به علي که به حرفاي برادرزاده ش مي خنديد نگاه مي کردم كه دستى روى دستم نشست سرمو چرخوندم و مهنازو ديدم كه لبخند ميزنه:

_ معلومه خيلى دوستش دارى.

با تعجب پرسيدم:

_ كى رو؟

مهناز لبخندش پررنگتر شد و به على اشاره كرد و گفت:

_ داداشمو.

از حرفش خجالت كشيدم و صداى خنده شو شنيدم:

_ الهى ببين چه جورى قرمز شد!

-چي شده؟

فرزانه با كنجكاوى به ما دو نفر چشم دوخت و مهناز جوابشو داد:


romangram.com | @romangram_com