#پونه_(جلد_دوم)_پارت_363

و اون با لحن پوزش خواهانه اي گفت:

_ مادرم فقط مى خواست بهت عزت و احترام بذاره.

و بعد دوباره با لحن عذرخواهانه اى گفت:

_من واقعا متاسفم.

گفتم:

_ اشکالي نداره.لازم نيست اين همه عذرخواهي کني.

در جوابم بازومو گرفت و فشار داد و گفت:

_ راستي گفتي موهاتو کوتاه کردي؟

خواستم جوابشو بدم كه دستگيره ى در اتاق چرخيد و على سريع بازومو ول کرد .

مهناز که با سينى چاى اومد تو اتاق،من خودمو جمع و مرتب کردم و از على فاصله گرفتم. مهناز با لبخند جلو اومد و سينى رو جلوم گرفت.بدون اينكه نگاش كنم فنجونو برداشتم و تشكر كردم اما حرف مادرجونو كه در مورد احترام به شوهرم بود ياد آوردم و فنجونو گذاشتم جلوى على و همون موقع عمه كه داخل شده بود با ديدن اين حركت من لبخندش زد و زير لب چيزى گفت و پوست شل و وارفته ش تكون خورد .و وقتي يه فنجون چايى واسه خودم برداشتم مهناز سينى رو زمين گذاشت و چند دقيقه ى بعد دور و بر من و على طورى شلوغ شده بود كه حتى نمى تونستيم


romangram.com | @romangram_com