#پونه_(جلد_دوم)_پارت_349

هميشه خوشبختيم تضمين باشه ولى نمى دونستم على هم بايد كارى انجام مى داد يا نه که ضامن خوشبختيمون باشه يا !غرق در فكر مشغول قدم زدن بودم،از بازار رد شدم و به خيابوناى خلوت ترى رسيدم و درحاليكه از كنار پارك ساكت و خلوت كوچيك و بى حفاظى ردمي شدم صداى آشنايى شنيدم:

_پونه!

صداى على بود که با شنيدنش دلم ريخت و تندي برگشتم. از موتورش فاصله گرفت و اومد سمتم:

_ سلام.

جواب سلامشو خيلى فورى دادم:

_سلام.

پرسيد:

_ جايى مى رفتى؟

چادرمو كه جمع كرده بودم جمعتر كردم و جواب دادم:

_ نه داشتم از آرايشگاه بر مى گشتم،موهامو کوتاه کردم.


romangram.com | @romangram_com