#پونه_(جلد_دوم)_پارت_348

_بازم خجالت؟!

و وقتى هيچى

نگفتم منو كشيد سمت خودش وپيشونيمو بوسيد و به همين اکتفا کرد و شايد مي ترسيد و فکر مي کرد نبايد به من دست بزنه و باورش نشده بود که به هم محرميم.پيشونيمو که بوسيد زير گوشم گفت:

_چقدر منتظراين لحظه بودم كه به هم محرم بشيم.

و اين بار دستامو توي دستاش گرفت و فقط نگام کرد و به روم لبخند زد و من تعجب کردم.از رفتارش و اون همه آرامشي که توي اون لحظه داشت تعجب کردم.

فصل بيست و هشتم

(1)

به كتاب آشپزى پشت ويترين كتابفروشى نگاه كردم

،اما خيلى زود نگاهمو ازش گرفتم و به ويترين پشت كردم،كتاب! چه احتياجى به كتاب بود وقتى مى تونستم از مادرجون و مادرم خيلى چيزا ياد بگيرم؟!با اين فکر توى پياده رو راه افتادم و كسل و بى حوصله و در حاليكه ويترين مغازه ها رو تماشا مى كردم به على فكركردم،يه هفته از عقدمون مى گذشت و هنوز نتونسته بوديم درست و حسابي همديگه رو ببينيم،اون گرفتار کاراش بود و فرصت نمي کرد به ديدن من بياد و شايد هم روش نمي شد و منم خجالت مي کشيدم برم ببينمش و از طرفي هم اين کارو درست نمي دونستم و فکر مي کردم اينطوري خودمو سبک مي کنم و ممکنه خونواده ي شوهرم در موردم فکراي بد بکنن.براي همين قرار شده بود خونواده ى على جمعه ما رو دعوت كنن به خونه شون و اون روز پنج شنبه بود و من رفته بودم آرايشگاه و موهامو براى

خوشايند على که گفته بود موي بلند دوست نداره موهامو كوتاه كرده بودم. موهاى قشنگ نازنينمو سپرده بودم دست آرايشگر و حالا با وجود اينكه احساس سبكى مى كردم اما از كوتاه كردن موهام ناراحت بودم .با اين حال به خاطررضايت اون راضى به اين كار شده بودم و اين چيزى بود كه بهم گفته شده بود،اينكه تمام حواس و توجهم بايد به شوهرم باشه و كارهايى رو انجام بدم كه رضايت اونو جلب كنه و نظرشو محترم بدونم و بهش احترام بذارم،بله اينا رو بهم گفته بودن تا به وسيله ي اين كارا و رفتارا


romangram.com | @romangram_com