#پونه_(جلد_دوم)_پارت_347

حرف زد اون فقط اخم كرد و شيوا تنهايى اومد و به ما دو تا تبريك گفت که براي تشکر ازش بلند شدم و باهاش دست دادم و روبوسى كردم و سعى كردم رفتار كتايونو ناديده بگيرم و حواسمو بدم به جشنى كه به افتخار من و شوهرم برگزار شده بود.اما احساس مى كردم دلم گرفته،حتى وقتى بعداز رفتن مهمونا كاوه اومد و با همون خوشرويى سابق و در حاليكه منو خواهر كوچولو صدا ميزد بهم تبريك گفت بازم خيلى خوشحال نبودم.

.بالاخره زمانى رسيد كه من و على رو براي چند دقيقه اي با هم تنها گذاشتن و اين تنها شدن يهو يه ترس ناگهانى به جونم

انداخت،اما چرا بايد مى ترسيدم وقتى كه اون شوهرم بود و خودم قبولش كرده بودم.با اين حال هيچ حركتى نكردم ولي وقتي اون دستشو روى دستم گذاشت از جا پريدم،روى يه مبل دو نفره نشسته بوديم كه امكان هر حركتى رو براش آسون مى كرد:

_ پونه!

دلم با شنيدن صداش ريخت و سرمو چرخوندم و با ديدنش با اون سر و وضع تازه متوجه تغييراتي که کرده بود شدم.لباساي نوش برازنده ش بودن و ظاهر شيک و مرتبش زمين تا آسمون تغييرش داده بود.ديگه از اون علي ساده و جدي که قيافه ش خشن نشون مي داد خبري نبود.مرد جووني که کنارم نشسته بود هيچ شباهتي با اون علي سابق نداشت و من برق نگاهشو ديدم و ديدم خودشو جلو تر كشيد و وقتى بهم نزديك شد تمام قد منو به سمت خودش چرخوند:

_ نمى خواى حرفى بزنى؟

صداش خفه بود و مى لرزيد.

بريده بريده گفتم:

_چيزى ندارم كه بگم.

ونگاهمو دوختم به رنگ آبى فيروزه اي لباسم اما اون با دستش سرمو بالا آورد و گفت:


romangram.com | @romangram_com