#پونه_(جلد_دوم)_پارت_346

_تو در مورد تصميمى كه گرفتى مطمئنى؟

جواب دادم:

_بله.

دستاشو روى شونه هام گذاشت و گفت

_ باشه.ولى من بازم ميگم تو لياقتت بيشتر از ايناست.

در مقابلش سكوت كردم چون ما حرفامونو قبلابا هم زده بوديم و ديگه نيازى نبود بيشتر بحث كنيم.و همينو هم بهش گفتم:

_ لازم نيست در اين مورد بيشتر بحث كنيم.ما حرفامونو قبلا زديم.

و بعد ديگه پدرم چيزى نگفت.اون قبول کرده بود رضايت بده و ديگه نبايد مخالفت مي کرد و خودش هم اينو مي دونست و من خبر نداشتم علي چه جوري قانعش کرده و چند دقيقه ى بعد من و على كنار هم نشسته بوديم و عاقد خطبه ى عقدو خوند و ما رو عقد هم در آورد و از همه طرف تبريک شنيديم و باباجون هر دو ما رو بوسيد و دستامونو تو دست هم گذاشت و برامون آرزوي خوشبختي کرد و بعد پدرم اومد و من و علي رو بوسيد و از شوهرم خواست هميشه مواظبم باشه.و بعد مادرم با چشماي پر از اشک و عمه خانوم و بقيه و من که بين اون جمع شاد و هيجان زده قرار گرفته بودم حال خودمو نمي فهميدم و اصلا نمي دونستم دارم چيکار مي کنم و فقط وقتي به خودم اومدم که ديدم توي ماشين کنار علي نشستم و

هيجان زده و پر اضطراب و داغ مدام روي صندلي جا به جا ميشم و اون...نمى تونستم بفهمم اون چه احساسى داره و سعي مي کردم بيرونو تماشا کنم،احساس گرما توي اون هواي سرد بد جورى اذيتم مى كرد و دلم مى خواست مى تونستم خودمو از اون موقعيت نجات بدم.توى فكر بودم كه داغى و فشار دستى رو روى دستم حس كردم،اولين تماس دست اون نبود و قبلش باباجون دستاي ما رو تو دست هم گذاشته بود اما دلم از تماس دستش و احساس گرماش لرزيد ولى صدايى ازش نشنيدم .فقط دستشو روى دستم گذاشته بود و وقتى رسيديم جلوى خونه ى ما سريع از ماشين پياده شد و در سمت منو باز كرد و دستمو گرفت،پياده شدم و در حاليكه به سمت جمعيتى

كه با اسپند و نقل منتظرمون بودن مي رفتيم باز همون حس دلهره به سراغم اومد.حالا ديگه زني بودم که شوهري داشتم و بعدها هم اين زنانگيم کامل ميشد و همين در من اضطراب عجيبي به وجود آورده بود. ما رو تا داخل و جاى نشستنمون همراهى كردن،جشن ساده اى بود كه با وجود سادگيش پرشور برگزار مى شد،بزرگترا گفته بودن کمتر سر و صدا بشه و مراسم سنگين برگزار بشه ولي جوونترا به اين چيزا پا بند نبودن و مي خواستن بزنن و بکوبن و برقصن و شاد باشن و کي مي تونست جلوي شور و نشاط ججوني رو بگيره؟هيچ کس...اما من نه به جشن و نه رقص خواهراى شوهرم هيچ توجهى نداشتم .فقط با چشم دنبال كتايون مي گشتم و وقتى پيداش كردم از شادى دلم ريخت اما اون توجهى به من نداشت ،كنار دخترعموش داشت رقص دخترا رو تماشا مى كرد،براى همين به شيوا حسوديم شد و دلم خواست به جاى اون من كنار كتايون بودم،همه ميومدن به من و على تبريك مى گفتن اما كتايون هيچ حركتى نمى كرد،حتى وقتى خاله اومد كنارش و در گوشى باهاش


romangram.com | @romangram_com