#پونه_(جلد_دوم)_پارت_343

و من با اينکه ذهنم پر از سوال بود ديگه حرفي در مورد آرمين نزدم.نخواستم بيشتر کنجکاويمو نشون بدم و پدرمو به شک بندازم و فکر کنه دخترش يکي از قربانياي پسر عمه ش بوده.بنابراين سکوت کردم و اون که انگار فکر کرده بود قصيه زياد برام مهم نيست که بازم رفت سر بحث خودمون و گفت:

_تو فکر مي کني همه ي اونايي که توي فاميل پدريت هستن و پولدارن آدماي غير قابل اعتمادي هستن در حاليکه اين طور نيست و خيلياشون...

خيلي جدي گفتم:

_ ولي من نمي خوام به اون خيليايي که شما دارين در موردشون حرف ميزنين فکر کنم.من يه زندگي ساکت و آروم و بي دردسر مي خوام.

براي چند دقيقه چيزي نگفت اما وقتي دوباره شروع کرد به حرف زدن گفت:

ولي من چطور مي تونم راضي بشم دخترم تن به يه زندگي ساده و فقيرانه بده؟

جواب دادم:

همون طور که توي تموم اين سالا راضي شدين.

با شرمندگي مدتي سکوت کرد و بعد گفت:_

نمي دونم شايدم حق با تو باشه.ولي من بايد اين پسره و خونواده شو ببينم_


romangram.com | @romangram_com