#پونه_(جلد_دوم)_پارت_340
بابا با شنيدن حرفاى من گفت:
_ ولى برخلاف تو نظر من اينه كه تو بايد تو بهترين شرايط زندگى كنى.
گفتم:
_من اونجور زندگى كردنو دوست ندارم.
با اعتراض گفت:
_آخه چرا؟مردم آرزوشونه كه...
حرفشو تندى قطع كردم و گفتم:
_چون دلم نمى خواد بشم يكى مثل باران
چشماش با شنيدن حرف من گرد شد و حيرت و ناباوري رو توي نگاهش ديدم و باز نگاهم چرخيد روي ميز و آرومتر گفتم:
_ نمي خوام يه نفر مثل آرمين...
romangram.com | @romangram_com