#پونه_(جلد_دوم)_پارت_337

پرسيدم:

_مگه مامان در موردش بهتون نگفته؟

با بى حوصلگى گفت:

_ من به حرف مادرت كارى ندارم مى خوام حرفاى خودتو بشنوم.

پرسيدم:

_چى مى خواين ازش بدونين؟

گفت:هر چى ازش مى دونى بگو.

سرمو انداختم پايين و بستنيمو هم زدم و گفتم:

_ اسمش عليه باباش توى بازار ميوه فروشى داره و دوست بابا جونه.خودش جوشكار ساختمونه و ديپلم جوشكارى داره.خونواده شون پرجمعيته.يه برادرش و يكى از خواهراشم ازدواج كردن،خودشم پسر خوبيه.

به اينجا كه رسيدم سرمو بلند كردم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com