#پونه_(جلد_دوم)_پارت_336
حيرت زده و ناباور بهش خيره شدم و گفتم:
_منو؟!
سرشو تكون داد و گفت:
_وقتى از همه چيز و همه كس خسته مى شدم فقط ديدن دختر كوچولوم مى تونست باعث آرامشم بشه.
نگاهمو چرخوندم و به بستنى سفيد رنگ زل زدم و گفتم:
فكر مى كردم اصلا بهم فكر نمى كنين.
صداى نفس عميقى رو كه كشيد شنيدم:
_ مگه يه چنين چيزى ممكنه؟چطور مى تونستم دختر كوچولومو فراموش كنم؟من هميشه به تو فكر مى كنم حتى تو بدترين لحظه ها.
خواستم بگم هيچ وقت اينو بهم نگفته اما اون حرفو عوض كرد و گفت:
_ خب بهتره در مورد اون پسره حرف بزنيم،در موردش برام بگو.
romangram.com | @romangram_com