#پونه_(جلد_دوم)_پارت_335

دستاشو روى ميز به هم قلاب كرد و جواب داد:

_ يه زمانى با مادرت ميومديم اينجا.

گفتم:

_ ولى از اون موقع خيلى وقته كه گذشته،از كجا مطمئن بودين هنوزم اين بستنى فروشى اينجاست؟!

جواب داد:

_ چون بعد از جدايى از مادرت من بازم به اين شهر رفت و آمد داشتم.

متعجب پرسيدم:

_چرا؟

بدون اينكه چشم ازم برداره جواب داد:

_ براى ديدن تو ميومدم.و بعد از اينكه موفق مى شدم ببينمت ميومدم اينجا.


romangram.com | @romangram_com