#پونه_(جلد_دوم)_پارت_334
_ بايد همين دو و برا باشه.پس كجاست؟
و وقتى من سرمو چرخوندم طرفش كه بهش اعتراض كنم و بپرسم چى كجاست.هيجان زده گفت:
_ آهان پيداش كردم خودشه.
با
تعجب تماشاش كردم .ماشينو نگه داشت و رو كرد بهم و گفت:
_ پياده شو.
از ماشين پياده شدم و به سر در جايى كه توقف كرده بود نگاه كردم. يه بستنى فروشى كوچيك با در شيشه اى كوچيك !از خودم پرسيدم باباى من يه همچون جايى رو از كجا ميشناسه؟اونم توى شهرى كه خيلى باهاش اشنا نيست!اما بابا بهم مهلت اينو كه بيشتر فكر كنم نداد و صدام زد:
_ بيا ديگه!
دنبالش رفتم و وقتى داخل شدم از گرماى مطبوعى كه فضا رو گرفته بود و بوى خوشايند وانيل احساس خوبى بهم دست.مخصوصا وقتي آرامشو توي چهره هاي عده ي کمي که پشت ميزا نشسته بودن و حين خوردن بستنياشون حرف ميزدن حس خوبم شدت بيشتري پيدا کرد.با اشاره ي بابا دنبالش راه افتادم و رفتيم يه گوشه ى دنج نشستيم و اون سفارش بستنى وانيلى داد كه مى دونست دوست دارم و بعد من سوالى رو كه ذهنمو مشغول خودش كرده بود در حاليكه دور و برمو نگاه مى كردم پرسيدم:
_ شما اينجا رو از كجا ميشناسين؟!
romangram.com | @romangram_com