#پونه_(جلد_دوم)_پارت_333

_ دارن در مورد ما حرف مى زنن.

بى توجه به حرفش پرسيدم:

_ مى خواستين بهم چي بگين؟

با سوال من به خودش اومد و گفت:

_ صبر كن بهت ميگم.

و ماشينشو روشن كرد و با سرعت از خونه دور شد و كمى بعد سرعت ماشينو كمتر كرد و مدتى توى خيابونا گشت و اونقدر به سکوتش ادامه داد که من حوصله م سر رفت و پرسيدم:

_ چى مى خواستين بهم بگين؟

جواب داد:

_ صبر كن اول يه جاى خوب پيدا كنيم.

شونه هامو بالا انداختم و بيرونو تماشا كردم و شنيدم كه با خودش حرف زد:


romangram.com | @romangram_com