#پونه_(جلد_دوم)_پارت_332

_ چاره اى ندارم.بايد برم.

سرى تكون داد و آهسته گفت:

_ باشه برو.

سريع رفتم توى خونه و اونجا با مادرجون كه توى راهرو وايساده بود برخوردم و اون در حاليكه به حياط چشم دوخته بود پرسيد:

_ بابات بود؟

جواب دادم:

_آره.

و به چيناي دور لبش که بيشتر شده بودن نگاه كردم و به اتاقم رفتم و آماده شدم.و چند دقيقه ي بعد وقتي سوار ماشين بابا شدم متوجه شدم حواسش رفته بود پيش دو تا زنى كه جلوى يكى از خونه ها وايساده بودن و با كنجكاوى سمت ما نگاه مى كردن،هر دو تا شون از همسايه هاى قديمى بودن،شکوه خانوم كه زن آقاى جهانبخش بنگاه دار بود و خيلي هم كنجكاو و فضول بود و توى زندگى همه سرك مى كشيد و دومى زن كريم آقاى بنا بود كه اونم دست كمى از خانوم آقاي جهانبخش نداشت.با اومدن من پدرم خيلى زمزمه وار گفت:

_ اون دو تا رو مى بينى؟

هيچى نگفتم و وقتي سکوتمو ديد گفت:


romangram.com | @romangram_com